شعر های بوشهری

میان پنجره هایت نشسته ام،

وچند شاخه گل کاغذی،

سفید،سرخ،طلایی

فضای باغچه را رنگ کرده اند.

عبور من همه روز از

دو کوچه آن طرف کوچه های

خاطره بود

که عشق مثل همایی

به روی شانه من می نشست .

دو چشم من به شنا شیر ها که می افتد

به یاد پنجدر ی های زنده می افتد

که خاطرات جوانی و عشق

که قصه های طرب زای زندگانی و مهر

درون سینه آنها

همیشه جاری بود .

نسیم صبح،که می بینم،

هنوز گیسوی آبی آب را ،

به ذوق می شوید،

و خط سیر سفید پرندگان

که با عبور موازی

عبای آبی دریا را

به بال می دوزند ،

به یاد کوچ پرستو هایی می افتم

که آشیانه ی خودرا

مهاجرانه رها کرده اند

و انس والفت دیرینه را

به مرغکان دگر داده اند.

رها نمی شود این یاد های رنگا رنگ،

زبرگ برگ ورق های سینه ام امروز،

و خانه های فرو ریخته

وکوچه های گلو سوخته

و بو شرجی صبح و پسین دریا،

حتی

جدا نمی کند از من

نوازش نفس سال های پیشین را

میان پنچره هایت نشسته ام ،

و شاخه های گل کاغذی ،

که روی شانه ی دیوار ها ،

به چشم رهگذران

رنگ می زنند

مرا دوباره

جوان می کنند.

/ 1 نظر / 12 بازدید
jow

روضه چيه؟